خرید بک لینک

وقتی شقایق مرد ،

گلهای باغ همه ماتم گرفتند

و از جویبار خواستند

برای گریستن ،

به آنها چند قطره آب قرض دهد .

جویبار آهی کشید و گفت :

آن قدر شقایق را دوست داشتم

که اگر تمام آبهای من به اشک تبدیل شود

و آنها را برای مرگ شقایق بریزم ،

باز هم کم است...

گلها گفتند : راست می گویی ،

چگونه ممکن بود با آن همه زیبایی ، شقایق را دوست نداشت ؟

جویبار پرسید : مگر شقایق زیبا بود؟

گلها گفتند :

شقایق غالباً خم می شد

و صورت زیبای خود را در آب شفاف تو می دید ،

پس تو باید بهتر از هر کس بدانی

که شقایق چقدر زیبا بود .

جویبار گفت :

من شقایق را برای این دوست می داشتم

چون وقتی خم می شد و به من نگاه می کرد ،

من میتوانستم زیبایی خود را در چشمان او تماشا کنم....

برچسب: نویسنده: سجاد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 1:47

صفحه بندی