
عشق یعنی با یکی ، یکجا ، تماشایی شوی عاشقش باشی ، برایش هر لحظه رویایی شوی راه رویایی شدن اینست که شیدایی کنی بی شراب و باده ها درگیر شیدایی شوی عشق یعنی با نگاهت روی او را ناز کن عشق یعنی با رخش درگیر زیبایی شوی گر که آتش زد به تو با آن رخ زیبای خود باکی از آتش نداری و اهورایی شوی...
ادامه مطلب
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم ، چه اتفاقی افتاد ؟!! اصلأ بگذار از اول برایت بگویم... قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ... بعد از آن دو استکان چای ریختم، بین خودمان بماند اما دستم را سوزاندم و نتوانستم بگویم آخ ، بلکه دلم آرام بگیرد ، مجبور بودم چون مادر اگر میفهمید بزرگ شدنم را باور نمیکرد ... دست سوخته أم را زیر سینی پنهان کردم چای را مقابلش گذاشتم و کنارش نشستم ، عشقت توی دلم مثل قند آب میشد و نمیدانستم ...
ادامه مطلب
خودت بردار قلبم را برو بازار زرگرها بگو از حس من بر خود و آن را خوب قیمت کن تو که هر رقص موهایت کند محشر به پیش من بیا امشب بکش ما را ولی صبحش قیامت کن اسیر عشق تو گشتم دلم در بندت افتاده چو قانون ژنو ای گل تو با من در اسارت کن برایم در زمین داری خدایی می کنی ای گل دعای بوسه ی من را بیا یک شب اجابت کن به هر احساس میجوشد نشاید گفت این عشق است بیا آرام عشقت را تو در من بی نهایت کن ...
ادامه مطلب